تبليغاتX
زندگی زیباست همیشه لبخند بزن

زندگی زیباست همیشه لبخند بزن

ای که با نامت جهان اغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد

خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.

بر پهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق میزد.

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

واخرین صحنه در مقابلم برق زد.

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده  

است.

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین د.ران زندگی ام بوده

 است.

این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:خدایا تو گفتی 

 اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترن دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت.

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد:بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.

اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم.

 

 

 

 

امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتری داریم.

رفاه بیشتر اما وقت کمتری داریم.

مدارج تحصیلی بالاتر اما عقل سلیم کمتری داریم.

بیشتر میدانیم اما تشخیص و تمایزمان کمتر شده است.

کارشناسان ومتخصصین بیشتر اما مشکلات بیشتری داریم.

داروی بیشتر اما سلامت کمتری داریم.

مصرفانه خرج می کنیم-کم می خندیم-تند رانندگی می کنیم-فورا عصبانی می شویم-تا دیر وقت نمی خوابیم-خسته از خواب بیدار می شویم-کم مطالعه می کنیم-زیاد تلویزیون تماشا میکنیم و به ندرت عبادت می کنیم.

اموالمان را چند برابر کرده ایم اما از ارزش هامان کاسته ایم.

زیاد حرف می زنیم-کم محبت می کنیم وزیاد دروغ می گوییم.

می دانیم چگونه امرار معاش کنیم اما زندگی کردن بلد نیستیم.به عمرمان سال ها اضافه کرده ایم نه روح زندگی.

ساختمان های بلندتری داریم اما تعادل کمتر – بزرگراه های پهن تری داریم اما دیدگاه تنگ تر.

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم.بیشتر می خریم اما کمتر بهره مند می شویم.

از زمین تا ماه رفته و برگته ایم اما نمیتوانیم برای دیدن همسایه ی تازه مان تا ان طرف خیابان برویم.

بر جهان بیرون غلبه کرده ایم اما بر درون مان نه.اتم را شکافته ایم اما تعصب هامان را نشکسته ایم.

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم.بیشتر نقشه می کشیم اما کمتر عملی می کنیم یاد گرفته ایم شتاب کنیم اما صبر را فراموش کرده ایم.درامد بیشتر اما اصول اخلاقی کمتری داریم.

 

کودک زمزمه کرد: (( خدایا! با من حرف بزن)).

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید.

او فریاد کشید: (( خدایا! با من حرف بزن)).

صدای اسمان غرومبه امد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:

(( خدایا! بگذار تو را ببینم )).

ستاره ای درخشید اما کودک ندید.

او فریاد کشید: (( خدایا! معجزه کن)).

نوزادی چشم به جهان گشود.اما کودک نفهمید.

او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت:

((خدایا! به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی))

خدا پایین امد وبر سر کودک دستی کشید.

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ در نیافت و از انجا دور شد

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت16:0توسط shekoofeh | |

من اومدم اما مثل قبل نیستم خیلی عوض شدم  تا بعد بای

يک نفر...
يک جايی...
تمام روياهايش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايی کردی
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يک نفر...
يک جايی...
در حال فکر کردن به توست

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت3:40توسط shekoofeh | |

in veblage jadidame www.love-is-a-flower.blogfa.com 

age biyayd khosh hal misham

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت21:6توسط shekoofeh | |

سلام دوستای گلم راستش شاید دیگه هیچوقت اپ نکنم .خیلی دلم  

گرفته.نمیدونم چی باید بگم ؟!!!من این وبلاگ به عشق کسی ساختم که

هیچوقت دوسم نداشت اما من فکر میکردم اونم دوسم داره حالا که مطمئن

 شدم دیگه هیچی واسم مهم نیست بیشتر از این نمیتونم بنویسم یعنی گریه

 بهم اجازه نمیده دلم واستون تنگ میشه خداحافظ برای همیشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

bye

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت15:53توسط shekoofeh | |

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت15:6توسط shekoofeh | |

 

 

 

 

 rafto tanham gozasht

 

 

 

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت15:37توسط shekoofeh | |

 

 

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد.
دوري، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي، قوت.
پيري مانع از عشق نيست. اما عشق تا حدي مانع از پيريست.
هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم.
عشق ناتمام مي گويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم.
عشق تمام مي گويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم.
در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ.
محال است عاشق باشي و عاقل.
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست.
عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد.
عشق چون ميوه است. ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن.
عشق چون ساعت شني است. با خالي شدن مغز، قلب پر مي شود.
عشق غلبه‌ي خيال بر خرد است.
مرد به كرات عشق ميورزد، اما كم. زن به ندرت، اما بسيار.
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند.
تنها پاداش عشق، تجربه‌ي عاشقي است.
با عشق و شكيبائي چيزي نا ممكن نيست.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت17:30توسط shekoofeh | |

 

 

عشق عشق مي آفريند.
عشق زندگي مي بخشد.
زندگي رنج به همراه دارد.
رنج دلشوره مي آفريند.
دلشوره جرات مي بخشد.
جرات اعتماد به همراه دارد.
اعتماد اميد مي آفريند.
اميد زندگي مي بخشد.
عشق عشق مي آفريند.
و از عشق مردن ....
سفريست به سوي خدا

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت13:42توسط shekoofeh | |

 

 

برگرد ای غريبه
من بيمار نگاه خاموشت هستم
من دلتنگ ان سکوت بی فرجامت هستم
من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم
می دانی؟
هر وقت برف می بارد من سفر ميکنم
سفری به درون ان نگاه معصومت
سفری به دنيای پاک سادگيت
سفری به يادهای فراموش نشده
سفری به ان دور دست های غريب
ای مسافر گمشده شهر ماه
من تو را هر روز در غروب خيالم می بينم
با همان نگاه های خسته و پر نفوذ
من تو را هميشه اينگونه ميبينم!هميشه
نگاهت بوی خاک باران خورده را ميداد
تو رفتی!
آرام و بی نشان
سراغت را از شقايق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بوديم کسی را نديده ايم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را نديده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من ماندهام با کوله باری از يادها و تنهايی ها
وغروبی ديگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غريبه، من بيمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم

 

از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از اين همه آبي ... از اينهمه آسمان که تا زمين چيده شده است .... از اين همه آواي موج که عاشقانه بر شانه هايم مي گذرند ... از اينهمه پرنده که مرا به ياد بهشت مي اندازد .... عبور مي کنم و به سوي آنهمه خاکستري مي آيم ...
قسم مي خورم که با چشمهاي تو ديدم ... با نفس تو نفس کشيدم ... با دل تو گريستم ....
دلم برايت تنگ شده است، شيرين ترين روياي زندگي ... دلم برايت تنگ است و مي دانم به سوي تو باز نمي گردم ...
در اين همه آرامش و زيبايي ... مسخ شده ام .... همه جان شده ام و غرق در اين آواي دل انگيز ... به روياي تو غرقم ...
فکرش را بکن ... مرگ که لحظه اي فرا مي رسد و پنجه در پنجه جانم مي اندازد و از ذره ذره تنم بيرون مي کشد .... و اين من تهي ... اين دل تهي ... اين جان بي تن .... هر يک گوشه اي ...
تن را به خاک ... جان را به آسمان خواهند سپرد .... و دل را ... به فراموشي ....
فکرش را بکن ... همين جا ... همين حال ... که من اينجا همه وجودم را به دست آواي خوش بهشت سپرده ام .... بيايد .... نزديک من بنشيند ... چشم در چشمم بدوزد دستهايش را آرام آرام به سويم دراز کند ... و آنگاه که در جذبه سکوت در روياي تو ام ... ناگاه همه چيز سياه شود .... مثل وقفه ميان دو حلقه فيلم .... آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده مي دوختيم و يک لحظه در سياه مطلق فرو مي شديم ... تا باز با شمارش معکوس ... به دنياي رنگها باز گرديم ....
اما اينبار شانه ام نه به شانه تو.... به خاک سرد است ... و مي دانم اينبار که در ابديت فرو مي شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ... ندارم .... مي دانم که اينبار ... شمارش معکوس ... تا انتهاي دنيا ادامه خواهد يافت .... و انتظار بس طولاني ... و بدون مرگ .... که من اينبار خود مرگم ....
دلم برايت تنگ شده است قرار دل.... و اين .... اينهمه تلخم کرده است باز هم بهت ميگويم... دوستت دارم...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت13:26توسط shekoofeh | |

بين حقيقت و رويا يک دنيا فاصله است
حقيقت پيش چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من، تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ، نزديكم و از واقعيت رويا، دور
اي شيرين‌ترين رويا، هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نماينده‌ي حقيقت، و شب نماينده‌ي روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت18:43توسط shekoofeh | |