+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:6 توسط shekoofeh |
سلام دوستای گلم راستش شاید دیگه هیچوقت اپ نکنم .خیلی دلم
گرفته.نمیدونم چی باید بگم ؟!!!من این وبلاگ به عشق کسی ساختم که
هیچوقت دوسم نداشت اما من فکر میکردم اونم دوسم داره حالا که مطمئن
شدم دیگه هیچی واسم مهم نیست بیشتر از این نمیتونم بنویسم یعنی گریه
بهم اجازه نمیده دلم واستون تنگ میشه خداحافظ برای همیشه![]()
![]()
![]()









bye
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:53 توسط shekoofeh |








+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:6 توسط shekoofeh |
rafto tanham gozasht![]()

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط shekoofeh |

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد.
دوري، عشق را شدت مي بخشد و نزديكي، قوت.
پيري مانع از عشق نيست. اما عشق تا حدي مانع از پيريست.
هرگز ندانستم چگونه ستايش كنم تا آنكه آموختم چگونه دوست بدارم.
عشق ناتمام مي گويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم.
عشق تمام مي گويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم.
در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ.
محال است عاشق باشي و عاقل.
عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست.
عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد.
عشق چون ميوه است. ممكن است خوب به نظر آيد اما تا وقتي كه نرسيده آن را گاز نزن.
عشق چون ساعت شني است. با خالي شدن مغز، قلب پر مي شود.
عشق غلبهي خيال بر خرد است.
مرد به كرات عشق ميورزد، اما كم. زن به ندرت، اما بسيار.
مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند.
تنها پاداش عشق، تجربهي عاشقي است.
با عشق و شكيبائي چيزي نا ممكن نيست.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:30 توسط shekoofeh |


عشق عشق مي آفريند.
عشق زندگي مي بخشد.
زندگي رنج به همراه دارد.
رنج دلشوره مي آفريند.
دلشوره جرات مي بخشد.
جرات اعتماد به همراه دارد.
اعتماد اميد مي آفريند.
اميد زندگي مي بخشد.
عشق عشق مي آفريند.
و از عشق مردن ....
سفريست به سوي خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:42 توسط shekoofeh |

برگرد ای غريبه
من بيمار نگاه خاموشت هستم
من دلتنگ ان سکوت بی فرجامت هستم
من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم
می دانی؟
هر وقت برف می بارد من سفر ميکنم
سفری به درون ان نگاه معصومت
سفری به دنيای پاک سادگيت
سفری به يادهای فراموش نشده
سفری به ان دور دست های غريب
ای مسافر گمشده شهر ماه
من تو را هر روز در غروب خيالم می بينم
با همان نگاه های خسته و پر نفوذ
من تو را هميشه اينگونه ميبينم!هميشه
نگاهت بوی خاک باران خورده را ميداد
تو رفتی!
آرام و بی نشان
سراغت را از شقايق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بوديم کسی را نديده ايم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را نديده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من ماندهام با کوله باری از يادها و تنهايی ها
وغروبی ديگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غريبه، من بيمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم
از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از اين همه آبي ... از اينهمه آسمان که تا زمين چيده شده است .... از اين همه آواي موج که عاشقانه بر شانه هايم مي گذرند ... از اينهمه پرنده که مرا به ياد بهشت مي اندازد .... عبور مي کنم و به سوي آنهمه خاکستري مي آيم ...
قسم مي خورم که با چشمهاي تو ديدم ... با نفس تو نفس کشيدم ... با دل تو گريستم ....
دلم برايت تنگ شده است، شيرين ترين روياي زندگي ... دلم برايت تنگ است و مي دانم به سوي تو باز نمي گردم ...
در اين همه آرامش و زيبايي ... مسخ شده ام .... همه جان شده ام و غرق در اين آواي دل انگيز ... به روياي تو غرقم ...
فکرش را بکن ... مرگ که لحظه اي فرا مي رسد و پنجه در پنجه جانم مي اندازد و از ذره ذره تنم بيرون مي کشد .... و اين من تهي ... اين دل تهي ... اين جان بي تن .... هر يک گوشه اي ...
تن را به خاک ... جان را به آسمان خواهند سپرد .... و دل را ... به فراموشي ....
فکرش را بکن ... همين جا ... همين حال ... که من اينجا همه وجودم را به دست آواي خوش بهشت سپرده ام .... بيايد .... نزديک من بنشيند ... چشم در چشمم بدوزد دستهايش را آرام آرام به سويم دراز کند ... و آنگاه که در جذبه سکوت در روياي تو ام ... ناگاه همه چيز سياه شود .... مثل وقفه ميان دو حلقه فيلم .... آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده مي دوختيم و يک لحظه در سياه مطلق فرو مي شديم ... تا باز با شمارش معکوس ... به دنياي رنگها باز گرديم ....
اما اينبار شانه ام نه به شانه تو.... به خاک سرد است ... و مي دانم اينبار که در ابديت فرو مي شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ... ندارم .... مي دانم که اينبار ... شمارش معکوس ... تا انتهاي دنيا ادامه خواهد يافت .... و انتظار بس طولاني ... و بدون مرگ .... که من اينبار خود مرگم ....
دلم برايت تنگ شده است قرار دل.... و اين .... اينهمه تلخم کرده است باز هم بهت ميگويم... دوستت دارم...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:26 توسط shekoofeh |
.jpg)
بين حقيقت و رويا يک دنيا فاصله است
حقيقت پيش چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من، تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ، نزديكم و از واقعيت رويا، دور
اي شيرينترين رويا، هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نمايندهي حقيقت، و شب نمايندهي روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:43 توسط shekoofeh |

آخرين ديدار است!
من نگاهم پر اشك
و زبانم بسته
بسته از شكوه تكراري عشق
او باز هم ميخندد
خندهاش شيرين است
با تلنگر، به بيان پيشين
باز هم ميپرسد!
گوئيا باورش نيست كه من
منٍ افسرده و تنها ديگر
ديگر از كوچه تنهايي او
به ملاقات دلش باز نخواهم آمد
بازهم ميپرسد:
من، تو را فردا
به چه ساعت
و كجا
بازهم خواهم ديد؟
بازهم ميپرسد!
و جوابش تنها ديده گريان من است
ته آن كوچه پير
زير گيسوي بلند آن بيد
باز هم ميآيي؟
دستم از گرمي دستش تبدار
ميفشارد محكم
با بيان قاطع
ولي اينبار به لحني ديگر
من تو را خواهم ديد
دل قوي دار
قوي
قوي چون يك مرد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:56 توسط shekoofeh |

نشانهاي را که با لبهايت بر گونههايم هک کردي، هنوز با خود دارم. همسفر! تنها يادگار تو را هيچوقت از دست نميدهم. نگهش ميدارم تا برگردي...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:17 توسط shekoofeh |
| ||||||