|
خوابی دیدم... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم. بر پهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق میزد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. واخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین د.ران زندگی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سخت ترن دوران زندگی ام فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی. خدا پاسخ داد:بنده ی بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم. امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتری داریم. رفاه بیشتر اما وقت کمتری داریم. مدارج تحصیلی بالاتر اما عقل سلیم کمتری داریم. بیشتر میدانیم اما تشخیص و تمایزمان کمتر شده است. کارشناسان ومتخصصین بیشتر اما مشکلات بیشتری داریم. داروی بیشتر اما سلامت کمتری داریم. مصرفانه خرج می کنیم-کم می خندیم-تند رانندگی می کنیم-فورا عصبانی می شویم-تا دیر وقت نمی خوابیم-خسته از خواب بیدار می شویم-کم مطالعه می کنیم-زیاد تلویزیون تماشا میکنیم و به ندرت عبادت می کنیم. اموالمان را چند برابر کرده ایم اما از ارزش هامان کاسته ایم. زیاد حرف می زنیم-کم محبت می کنیم وزیاد دروغ می گوییم. می دانیم چگونه امرار معاش کنیم اما زندگی کردن بلد نیستیم.به عمرمان سال ها اضافه کرده ایم نه روح زندگی. ساختمان های بلندتری داریم اما تعادل کمتر – بزرگراه های پهن تری داریم اما دیدگاه تنگ تر. بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم.بیشتر می خریم اما کمتر بهره مند می شویم. از زمین تا ماه رفته و برگته ایم اما نمیتوانیم برای دیدن همسایه ی تازه مان تا ان طرف خیابان برویم. بر جهان بیرون غلبه کرده ایم اما بر درون مان نه.اتم را شکافته ایم اما تعصب هامان را نشکسته ایم. بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم.بیشتر نقشه می کشیم اما کمتر عملی می کنیم یاد گرفته ایم شتاب کنیم اما صبر را فراموش کرده ایم.درامد بیشتر اما اصول اخلاقی کمتری داریم. کودک زمزمه کرد: (( خدایا! با من حرف بزن)). و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید. او فریاد کشید: (( خدایا! با من حرف بزن)). صدای اسمان غرومبه امد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت: (( خدایا! بگذار تو را ببینم )). ستاره ای درخشید اما کودک ندید. او فریاد کشید: (( خدایا! معجزه کن)). نوزادی چشم به جهان گشود.اما کودک نفهمید. او از سر نا امیدی گریه سر داد و گفت: ((خدایا! به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی)) خدا پایین امد وبر سر کودک دستی کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ در نیافت و از انجا دور شد
من اومدم اما مثل قبل نیستم خیلی عوض شدم تا بعد بای يک نفر...
سلام دوستای گلم راستش شاید دیگه هیچوقت اپ نکنم .خیلی دلم گرفته.نمیدونم چی باید بگم ؟!!!من این وبلاگ به عشق کسی ساختم که هیچوقت دوسم نداشت اما من فکر میکردم اونم دوسم داره حالا که مطمئن شدم دیگه هیچی واسم مهم نیست بیشتر از این نمیتونم بنویسم یعنی گریه بهم اجازه نمیده دلم واستون تنگ میشه خداحافظ برای همیشه bye
rafto tanham gozasht رفتنت را ديدم
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام عشق مي افتد.
عشق عشق مي آفريند.
برگرد ای غريبه از تو جدا شده است ... دلم نه ........
بين حقيقت و رويا يک دنيا فاصله است
|
About![]()
با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
Home
|